وای وای چشمتون روز بد نبینه.چنان بدنم گرفته و درد میکنه که نگووو ساعت ده برگشتم از باشگاه.یخورده آب و بیسکویت و تخمه خوردم دیدم هر لحظه بیحال تر میشم؛ب عشق جان پیام دادم بیحالم چیکار کنم؟تماس گرفت گفت معجون بخور قرص جوشان بخور و...من اینا رو خوردم دیدم خابم میاد پیام دادم ک من میخوابم نگران نشو.گفت نگرانم نخواب.گفتم بعد رفتن تو نخوابیدم گفت پس بخواب.درازیدم ی چرتکی هم زدم.فشار دبلیوسی بیدارم کرد ب ادامه...ما را در سایت ادامه دنبال میکنید
برچسب: گرفتگی, نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:16
دارم با خودم فکر میکنم چرا من فرت و فرت پست میذارم؟؟ به این نتیجه میرسم که من نیاز داشتم که حرفامو ب یکی بگم.عشق جانمم که نیس تا ظهر؛اینجا هم تنها و غریبم فقط عمه رو دارم .سرگرمی هم ندارم.مجبورم همش بیام اینجا راستی من هرازگاهی کتاب هم میخونم.مثلأ الان چه کسی پنیر مرا جابجا کرد رو میخونم .الان چند روزه.دوتا فصلشو خوندم و ی فصل مونده.خیلی رو من تأثير گذاشت.هفته قبل خیلی حالم گرفته بود.این کتابه رو ادامه...ما را در سایت ادامه دنبال میکنید
برچسب: زیادی, نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:16
سلاااااممن و عشق جان عصر با تاکسی اومدیم مغازه برادرشوهر و از اونجا با ماشین پدرشوهر اومدیم خونشون.عشق جان ده دقیقه ب ۹با همکارش رفت جلسه فک کنم مربوط ب قرعه کشی مسابقاتشون بود.نمیدونم کدوم پادگان و کجا رفتن ک اسمس داد گوشی رو قاچاقی برده داخل.برادرشوهر و خانمش هم اینجا بودن ی ساعت قبل رفتن ب منم گفتن برسونیمت ی لحظه فک کردم کلید خونه دست عشق جانه باهاشون نرفتم.بنده خدا عمم ک پای تی وی خوابش برده ادامه...ما را در سایت ادامه دنبال میکنید
برچسب: خونه, نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:16
سلااااااممن کمبودعشق جان گرفتم.آخه دیروز عصر سرگرم فیلم دیدن شدیم.کینگ آرتور و ۷ماهگی(اشکمو درآورد آخرش)بعدشم ک رفتیم خونه عمه.بعدشم ک عشق جان رفت جلسه تا ی ربع ب ۱۲.پدرشوهر رسوندمون خونه.بعدشم که من خیلی خوابم میومد زود خوابم برد.امروز صبحم که گیج خواب بودم که عشق جانم رفت۷و۲۰بیدارشدم صبحانه خوردم و رفتم باشگاه.امروز ساعت گرفتم از درحیاط تا در باشگاه۱۲دقیقه شد.تنها بودم برا ایروبیک.دوتا خانم دیگ ادامه...ما را در سایت ادامه دنبال میکنید
برچسب: کلافه, نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:16
سلام مجددخب من بعد پست قبلی رفتم برنجمو پاک کردم.همون حین اسمسی ک به جناب همسر فرستاده بودم دلیورد شد سریع باهاش تماس گرفتم ببینم چرا آنتن نداشته که گفت شارژش تموم شده بوده.گزینه های ناهارو گفتم بهش.گفت برنج نمیخواد من گفتم پاک کردم دیگه.گفت بهتر من فقط بخاطر اینکه تو اذیت نشی میگم برنج نمیخاد.خلاصه شکم بر من غلبه کرد و تصمیم گرفتم پلو هم بپزم.البته گفتم جاری پیام داده عصر از طرف باشگاهشون بریم پ ادامه...
ديروز ۱و۲۰دقیقه خواهرشوهر بزرگم که خارج ازکشور واتس آپی تماس گرفت باهام.حالش خوب بود خداروشکر.پريشب رفته بود سوار چرخ و فلک وسط میدون شهر شده بود ب اجبار دوستاش و کلی ترسیده بود و بعد پیاده شده بودن استفراغ و...ميگفت خداروشکر دو روزه هوا آفتابیه.دیروز ینی پریروز(شدم خياباني)تینقدر سرد بودک کاپشن پوشیدم رفتم بیرون امروز(ینی دیروز)گرمتر بوده کاپشن نپوشیده.خلاصه از عشق جان پرسيد درسی که منبعش نداشت ر ادامه...ما را در سایت ادامه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:16
خلاصه تا فهمید خبری از نی نی نیس کلی خوشحال شد ناهار آورد خوردیم.عاشقانه ۱۵رو دیدیم.سفره رو جمع کرد و ی استامینوفن ب من داد ورفتیم بخوابیم.اولش من خوابم نمیومد اون خوابش میومد ی لحظه پام خورد ب پاش و همزمان گفتم دوست دارم که بیدار شد.یخورده بعد یکی از دوستاش تماس گرفت ظاهرأ برق دزدکی ازش گرفته بودن میخواست عشق جان پیگیری کنه براش.دیگه اون نتونست بخوابه و من تخت گرفتم خوابیدم.یکی دوساعت بعد بیدار ش ادامه...ما را در سایت ادامه دنبال میکنید
برچسب: تنها, نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:16
دیشب بالاخره بخاطر عشق جانم رفتم خونه عمه.خواهرشوهر داشت شامی سرخ میکرد تا دیدم گفتم کجایین شما؟همش به مامانم غرزدم که چرا عروسات نمیان؟(در اقدامی عجیب جاری در رکاب عمه و خواهرشوهر نبود دیروز*دیرتر از منن رفته بود خونه عمه)یخورده کمکش کردم.جاری اومد اونم کمک کرد.بعدشام پسرا رفتن خونه دوست برادرشوهر کوچیک پاسور و...عشق جات الان زنگ زد ک بابام اینا میگن خب میومدی همینجا.پدرشوهر هم نمیره عروسی.گفت ب ادامه...